این مطلب برگرفته از کتاب خاطرات یک نجات یافته از بهائیت نیمه پنهان (جلد 26) نوشته مهناز رئوفی از بهاییانی است که مسلمان شده است(رحلت امام و اوهام بهاییان)

چند روز بعد از رادیو شنیدم که امام بیمار است، پدرم گفت: دیگر امام رفتنی است، پیش بینی‏های جمال مبارک تحقق می‏یابد گفتم: مگر با فوت امام (ره) چه اتفاقی می‏افتد؟ پدر گفت: برای اینکه نمی‏توانند جانشین مناسبی برایش پیدا کنند و همه تشنه قدرتند اوضاع بهم می‏خورد و رژیم ساقط می‏شود و ما در ایران آزاد می‏شویم و به رسمیت شناخته می‏شویم، اینها حرفهای پدرم نبود، او این حرفها را از سران تشکیلات می‏شنید و جالب بود که به ما می‏گفتند در سیاست دخالت نکنید

و یکی از احکام مکتب ما به دستور عبدالبهاء عدم دخالت در سیاست بود اما همه افراد بهائی به محض اینکه به هم می‏رسیدند تمام مسائل سیاسی روز را با هم تحلیل می‏کردند و به طرفداری از آمریکا و اسرائیل و به واژگون جلوه دادن تمام اتفاقات روزمره و بحث‏های جاری می‏پرداختند و ذهن جوانان و نوجوانان را نسبت به نظام شستشو می‏دادند. نیمه‏های شب بود که از خواب برخاستم، پدرم رادیو را روشن گذاشته بود و صدایش را خیلی کم کرده بود، صبح سنگینی بود، رادیو قرآن پخش می‏کرد و مجریان به حدی آرام و متین و غمگین به اجرای برنامه می‏پرداختند که از کلماتشان غم و اندوهی بزرگ منتقل می‏شد، پدرم برای نماز [1]  صبح بیدار شد و بعد از خواندن نماز گفت: امام از دنیا رفت. گفتم: راست می‏گوئید؟

 از کجا می‏دانید؟ گفت: مگر نمی‏بینی فقط قرآن پخش می‏شود قبلا همیشه موسیقی پخش می‏کردند. تا طلوع آفتاب خوابم نبرد افکارم به هم ریخته بود به خدا التماس می‏کردم که آگاهی عطا کند و مرا هدایت نماید تا از برزخ سردرگمی و تعلیق نجات یابم و بالأخره صبح سیاهی که قلب عاشقان امام را پاره پاره کرد و جانشان را به آتش کشید از راه رسید و خبر رحلت امام (ره) از اخبار رادیو پخش شد، چه روز غم‏انگیز و طاقت فرسائی بود، عزای عزاداران و بر سر و سینه کوفتن مردم قابل پیش بینی نبود فوج عظیم سوگوار که قیامت را در خاطر مجسم می‏کرد مجال خاکسپاری جسم مطهر ایشان را نمی‏داد و ازدحام جمعیت دل سوخته و آن نمایش حقیقی مراسم عزاداری در باور نمی‏گنجید. آن همه ایمان و اعتقاد، آن همه عشق و علاقه و آن همه التهاب انسان را وادار به حسرت و غبطه می‏کرد، سنگ در آن روز می‏گریست و من شاهد اشک بچه‏های برادرم بودم که قلبشان رئوف‏تر و پاک‏تر بود، قلب خودم از جا کنده می‏شد و ناخودآگاه غم بزرگی سینه‏ام را می‏فشرد اما بهائیان وقتی به هم می‏رسیدند این خبر ناگوار و این مصیبت گران مردم دل سوخته را به هم تبریک می‏گفتند و اگر جشن و پایکوبی نمی‏کردند از ترس مردم بود. دو روز بعد که آزیتا را در مدرسه دیدم شنیدم که می‏گفت خانواده محمد صالحی داخل خانه خود آنچنان عزاداری کردند که گویا یکی از عزیزترین فرد خانواده را از دست داده‏اند، آنقدر در حیاط خانه خودشان بر سر و صورت خود می‏زدند که از حال می‏رفتند، آزیتا می‏گفت که محمد صالحی مرد متین و صبوری است اما در فراق امام (ره) صبر و تحمل از کف داده و لحظه‏ای آرام نمی‏گیرد آنها برای مراسم خاکسپاری به تهران رفته بودند، آن روزها گذشت و امتحانات ما هم به پایان رسید. پرویز هر چه کتاب و خبر و نامه برایم می‏آورد کمتر می‏پذیرفتم و دیگر حرفهایش را باور نداشتم و از او فاصله گرفته بودم دیگر وقتی می‏گفت می‏خواهد به کوه برود هیچ احساس مسئولیتی نمی‏کردم و زیاد برایم مهم نبود چرا که می‏دیدم آگاهانه خود را به سیاست مبتلا کرده و هر چقدر که من سعی می‏کردم او را متوجه اشتباهاتش کنم در گوشش فرو نمی‏رفت.

یک روز با آقای قادری تماس گرفتم و پرسیدم کاری درباره اتفاقی که قرار است رخ دهد صورت داده یا نه؟ او به من اطمینان داد که خیالت آسوده باشد هر توطئه‏ای در این باره خنثی است. دیگر خیالم راحت بود که مسئله حل شده. یک شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اینکه آقای قادری هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابین معرفی کرده باشد به هراس افتادم با اینکه تا آن روز اطمینان مرا کاملا جلب کرده بود اما نمی‏توانستم دست روی دست بگذارم بااینکه آزیتا به من گفته بود که به خانه‏اش نروم تا صبح نخوابیدم و صبح خیلی زود که هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزیتا رساندم.

ظاهرا که متوجه هیچ فرد مشکوکی نشدم مطمئن شدم که کسی تعقیبم نکرده و از وجود من در خانه آزیتا کسی مطلع نیست سراسیمه به آزیتا گفتم که دیشب از ترس اینکه نکند درباره آقای قادری اشتباه کرده و نباید کارها را به او می‏سپردم تا صبح خوابم نبرده هیچ بعید نیست که او یکی از عناصر ضد انقلابی باشد ما نباید تا این حد به او اطمینان می‏کردیم و همه چیز را به او می‏سپردیم. آزیتا گفت پس چه کاری از ما ساخته است گفتم باید با پلیس همه چیز را در میان بگذاریم. او به شدت مخالفت کرد. گفتم که ما نمی‏توانیم دست روی دست بگذاریم باید کاری بکنیم. آزیتا وقتی دید که من مصمم هستم با پلیس صحبت کنم قضیه‏ای را که از من پنهان کرده بود برملا کرد و گفت: پلیس در جریان است درست روز بعد از قرار تو با آقای قادری پلیس مخفیانه با من ارتباط گرفت و همه اطلاعات لازم را از من گرفت و به من گفت به همان شکلی که آنها می‏خواهند ادامه دهم و در صورت بروز هر تغییری و یا درخواست جدیدی به آنها خبر دهم خوشحال شدم و نفس راحتی کشیدم و به خانه یکی از برادرانم رفتم زن برادرم گفت: امتحاناتت را که دادی چرا بیکاری؟ گفتم اتفاقا تصمیم دارم فعالیتهایم را شروع کنم. فکر می‏کردم همه راههای موجود سیاسی است و تنها راهی که دخالت در سیاست ندارد مکتب ما است و اگر تاکنون از بهائیان غیر از این چیزی دیده‏ام اشکال از جانب خود بهائیان است نه از مکتب بهائیت. از آن به بعد مسئولیتهای زیادی را تقبل کردم و دیگر کمتر اوقات فراغتی دست می‏داد. تمام تلاشهای پرویز بی‏نتیجه بود زحماتش هدر رفته بود من مصمم‏تر از قبل به راهم ادامه می‏دادم. خانواده من یکی‏یکی به مقاماتی نائل شدند؛ برادرم که در آفریقا بود از طرف تشکیلات برای تبلیغ فرستاده شد و به سمت مهمی رسید و همسر شوقی افندی که زنی انگلیسی الاصل بود در عروسی‏اش شرکت داشت و با او چند عکس انداخته بود. این در بین بهائیان افتخاری بود که نصیب هر کس نمی‏شد و سمتی که برادرم داشت یک مسئولیت بزرگ قاره‏ای بود که او را به یکی از اعضای برجسته تشکیلات ارتقاء داد. برادر دیگرم عضو محفل آکسفورد آلمان شد و سلیم هم که عضو تشکیلات سه نفره سنندج بود، شراره و مسعود که خواهر و شوهر خواهرم بودند عضو محفل منطقه‏ای تهران بودند، من هم که کوچکتر از همه اعضاء خانواده بودم یک بار وقتی همه پولهای قلک خود را برای بیت العدل فرستاده بودم برایم از طرف بیت العدل تقدیرنامه آمد و یک بار هم بعد از اخراج شدنم از مدرسه مورد تشویق تشکیلات تهران و بیت العدل واقع شدم، تعریف خانواده فعال ما در بیشتر شهرها پیچید. و مورد تحسین و ترغیب این و آن بودیم، خانه بزرگ ما محل برگزاری بسیاری از مراسم مذهبی شده بود و بیشتر احتفالات جوانان و نوجوانان را در خانه ما برگزار می‏کردند. تابستان دوباره تشکیلات برای سرگرم کردن جوانان تصمیم جدی گرفته بود. پسران و دختران شهرهای مختلف را به دیدن هم می‏برد و نام آن را اردوی تابستانی گذاشته بود. علنا به همه ما می‏گفتند آدرس و شماره تلفن دوستان مورد علاقه خود را بگیرید و با هم در تماس و ارتباط باشید. مرتب در تفریحات مکرر با دوستان جدیدی بودیم و برایمان برنامه‏های زیادی گذاشته بودند. با سخنرانی‏هائی که برایمان می‏کردند آنچنان سرگرممان کرده بودند که مثل رباطها دیگر قادر به حرکتی غیر از آنچه برایمان تعریف شده بود نبودیم.

گاهگاهی به دیدن آزیتا می‏رفتم تا اینکه یک روز برایم تعریف کرد که چگونه توطئه‏ای را که سازمان ضد انقلابی و ضد دینی برای خانواده آقای صالحی چیده بود خنثی شد و به چه ترتیب عاملین این توطئه گرفتار شدند، آزیتا گفت: از اینکه تا به حال چیزی برایت نگفتم مرا ببخش اجازه چنین کاری نداشتم حتی آقای قادری هم از همه مسائل بی‏اطلاع بود وقتی پلیس متوجه شد که قرار است مأموریتی انجام دهم مرتب با من در تماس بود حسابی افتادم توی یک جریان پلیسی بالأخره قرار شد من با یک کیف انفجاری وارد منزل آقای صالحی شده و بعد از دقایقی آنجا را ترک کنم و با انفجار بمب همه آنها به شهادت برسند. اما من که لحظه به لحظه همه چیز را با پلیس هماهنگ می‏کردم در یک چشم به هم زدن عده‏ای در منزل آقای صالحی حاضر شده و کیف را خارج کرده و خنثی نمودند عده‏ای هم برای دستگیری آن گروهک اقدام کردند. چون از قبل مکان آنها به وسیله همان شخصی که با من در ارتباط بود کشف شده بود و معلوم شد یک گروهک وابسته به نظام بعثی عراق از محاربان الحادی ضد خدا و ضد نظام بودند که وارد کردستان شده برای ایجاد تفرقه در بین شیعه و سنی اقدام به ترور و کشتار حزب اللهی‏ها کرده و ایجاد ناامنی و اغتشاش نمایند و از موضوع تقاضای من برای خارج شدن سوء استفاده کرده و می‏خواستند اینکار به دست من انجام شود که الحمدلله با اقدامات هوشمندانه پلیس همه عاملین این اقدامات دستگیر و تمام اعضای این باند شناسایی و گرفتار شدند و خوشبختانه این باند کاملا متلاشی شد. آزیتا خیلی تشکر کرد و گفت تو همیشه مثل فرشته نجات در بحرانی‏ترین موقعیت مرا یاری کردی و این بار دیگر کارت الهی بود و مرا که در مخمصه بدی گرفتار شده بودم رهانیدی وقتی فکرش را می‏کنم که از این مسئله سر بلند بیرون آمدم باورم نمی‏شود. اوائل فکر می‏کردم مشکلات خانوادگی از من یک شیطان ساخته که خدا مرا در مقابل چنین کاری قرار داده و آنقدر ترسو و بی‏اراده بودم که ممکن بود از ترس تن به هر کاری بدهم اما برایم ثابت شد چون از صمیم قلب مخالف این اقدام کثیف بودم خدا تو را سر راهم قرار داد تا از این ورطه هولناک رهائی یابم. او را بوسیدم و بی‏نهایت خوشحال شدم.

 

 [1] در فرقه‏ی بهائیت نمازهایی سفارش شده، نماز کوچک، نماز بزرگ و نماز ظهر. انتخاب این نمازها اختیاری است. نماز بزرگ بهائیان نمازی است که علی محمد باب به بابیان آموخت و بهاء هم با اینکه همه‏ی تعلیمات باب را منسوخ شده اعلام کرد آن نماز را به پیروان خود سفارش نمود. از آنجا که قبله‏ی بهائیان رو به مقبره‏ی بهاست که در اسرائیل واقع شده، نماز بهائیان به سوی اسرائیل خوانده می‏شود.

 

 

 





طبقه بندی: تاریخ بهاییت،  داستانهای بهاییت،  معرفی كتاب در مورد بهاییت،  ایران وبهاییت،  معرفی بهاییت، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 توسط بهایی پژوه
نمایش نظرات 1 تا 30