یک کیک خامه ای با یک تک شمع ؛ یک سالگی هم عالمی دارد برای خودش ! دو سالگی یاد می گیریم دو تا شمع روی کیک را فوت کنیم ؛ سه سالگی تازه حسابی از جشن تولّدمان لذت می بریم ، شمع ها هم شده سه تا . چهار سالگی و چهار شمع ، پنج سالگی و پنج شمع ، شش سالگی و شش شمع و....بعدها دیگر از شمع خبری نیست ...

سال ها می گذرد ، زمستان به زمستان میرسد ، بهار به بهار .... عمر می گزرد .

برای یکی کوتاه ، برای یکی بلند ، یکی دو ساله ، یکی بیست ساله و یکی صد و بیست ساله ! از قدیم هم انگار این صد وبیست سال عدد خاصی بود برای دعا کردن در حق همدیگر که انشاءالله صد و بیست ساله شوی ! یعنی عمر طولانی بکنی ... مگر صد و بیست سال خیلی طولانی است؟یک نفر را می شناسم که دو هزار و پانصد سال عمر کرد . نوبت رفتنش هم که رسید، از فرشته مرگ اجازه گرفت از آفتاب به سایه بیاید و وقتی آمد ، گفت : این عمر به قدر آمدن از آفتاب به سایه بود ... .

پدر پدربزرگش (الیاس) خبر خوش داده بود که می آید . بالاخره هم آمد . اسمش عبدالغفار بود ، بعضی هم می گویند عبدالملک یا عبدالاعلی . وقتی مأمور شد خدا را به یاد مردم بیاورد ، هشتصد و پنجاه ساله بود . برای عمر طولانی اش به او شیخ می گفتند ، شیخ انبیا ؛ و از بس به خاطر مردمش گریه کرد ، معروف شد به نوح ، نوح علیه السلام .

 

آدم علیه السلام ، نهصد و سی سال زندگی کرد و وقتی از دنیا رفت ، شیطان پاپیش گذاشت که چون آدم و ادریس و شیث پیش خدا عزیز بودند ، چیزی شبیه آنها را مقابل خود بگذارید و سجده کنید ، بلکه برای سعادت شما ، پیش خداوند شفاعتتان را بکنند ... همین شد که کم کم بت پرستی رایج شد و ودّ آمد و سواع و یعوث و یعوق و نسر و ...!

 

نوح علیه السلام با چه مشقتی تلاش کرد مردم را از این جهل برگرداند . مسخره اش کردند ، گاهی آنقدر سنگش می زدند که بیهوش می شد ، گاهی هم شاید وقتی در مقابل دلایل نوح جوابی نداشتند ، ایراد می گرفتند که چرا ایمان آورندگان از مردم سطح پایین جامعه اند !! به او می گفتند آنها را از خودت دور کن تا ما ایمان بیاوریم . نوح صبر کرد ، نه یک سال ، نه ده سال و نه صد سال ، که نهصد سال ! نهصد سال برای مردمش دعا کرد ، برای همان کنایه زن ها ، برای همان سنگ زن ها ، برای همان ها که به نسل بعدی خود وصیت می کردند مبادا به نوح ایمان بیاورید ، او دیوانه است .

سرانجام نوح از طریق پروردگار فهمید که دیگر کسی ایمان نمی آورد ، دیگر امیدی به هدایت این مردم نیست ... از خدا خواست این اندوه بزرگ تمام شود ... نوح نفرین کرد ....

 

هفت هسته خرما از آسمان آوردند تا نوح بکارد. جبرئیل از جانب پروردگار خبر داد که وقتی درخت ها به بار نشست ، عذاب فرود می آید و کافران نابود می شوند . درخت ها که قد کشیدند همه چشم به راه عذاب بودند اما ... دستور آمد دوباره هسته این درختان را بکار ... جمعی از سست ایمانان شک کردند که اگر نوح برحق بود ، نباید خدایش خلف وعده می کرد . سیصد نفر از او روبرگرداندند و بقیه باز هسته ها را کاشتند و چون روییدند دوباره پیام آمد که هسته این درختان را هم بکار و این بار هم گروهی دیگر صبوری نکردند و با نوح نماندند . هفت بار پیاپی این کاشتن ها تکرار شد . درخت ها یکی یکی می روییدند و آدم ها دسته دسته ریزش می کردند ... کمتر از هشتاد نفر ماندند ، نتیجه نهصد و پنجاه سال صبر و تلاش یک معلّم ... حتی همسر و پسری از پسرانش نیز با او نبودند ... پیغام آمد که اکنون درختان را قطع کن و کشتی بساز ، کشتی نجات ... وقت گشایش رسیده ، دیگر منافقان و بددلان از مؤمنان جدا شده اند ؛ آنان که شایسته زندگی در زمین و در زمان حکومت صالحان هستند.

 

آنچه سالها به آن وعده داده شده بودند ، از آنجا که گمان نمی بردند ، آغاز شد . آب از تنور زنی مؤمن پشت مسجد کوفه ، بالا آمد . مؤمنان گرد نوح جمع شدند ، کشتی نجات پذیرای آنها بود . از هر حیوان هم یک جفت با خود بردند... آب از زمین جوشید و از آسمان بارید . هیچ جای امنی برای لجوجان نبود ، حتی نوک بلندترین کوه ها ... هیچ گناهکاری در کشتی نبود و هیچ بیگناهی در میان عذاب شدگان ؛ آخر چهل سال بود حتی طفلی در بین آنان به دنیا نیامده بود ....

 

طوفان که فرونشست ، خداوند مهربان خود به نوح و همه کسانی که با همه سختی ها ، سالها در راه او ثابت قدم و محکم مانده بودند ، سلام کرد و رخصت فرود آمدن از کشتی داد ... دیگر زمین بود و آنان که شایسته اش بودند ... نوح هفتصد سال بعد از طوفان نیز عمر کرد ....

 

سلام آقای من ! حالتان چطور است ؟ من هم خوبم ، به لطف شما ؛ اما روزگارم بیش از هزار و صد و هفتاد سال است که بی شما می گذرد. دلم برایتان تنگ شده آقا... تعجب نمی کنم از این طول عمر که دنیا بیش از اینها را به خود دیده و مگر چنین امری برای پروردگاری که تولد و مرگ به دست اوست ، دشوار است؟

 آقای من ! گفته اند: شیخ اوصیا شمایید. گفته اند که :غیبتتان طولانی می شود ، گفته اند اینقدر به تأخیر می افتد تا غربال شویم ، تا بد و خوب از هم جدا شویم ، تا آنان که شایسته با شما بودن هستند بمانند ... می دانم که چقدر در حقّم صبوری می کنید ، می دانم که چقدر آزارتان می دهم، چقدر خسته تان می کنم ؛ شما چقدر مشتاقید به هدایتم و من چقدر بازیگوش و گاه لجوج ...شرمنده آقا ! کاش می شد گرد خستگی را از چهره چون ماهتان می زدودم ... چقدر آرام می شوم وقتی یادم می آید که همیشه به یادم هستید ، دعایم می کنید و لحظه ای از من غافل نیستید ؛ پس هنوز به من امیدی هست ، به منِ کم صبر ، منِ سنگ زن ، من پراشتباه ... آقای مهربان من ! می خواهم میان دوستان شما ، در حلقه شما ، با شما و در دولت کریمه شما بمانم ... مرا به دست غیر نسپارید... مجوز ورود به کشتی را برایم صادر کنید ، نپسندید میان امواج بلا دست و پا بزنم ، دعایم کنید از نجات یافتگان باشم . قول می دهم خودم هم تلاش کنم ، قول می دهم بهتر از این که هستم بشوم ... کاش بتوانم پای ایمانم را محکم کنم که از طولانی شدن غیبت و به تأخیر افتادن فرج ، نلغزم . آقای من ! منتظر دعای شما هستم که خدا را بخوانید به « امّن یجیب » ... که بخواهید برای همه سختی ها و غریبی هایتان ، گشایشی حاصل کند ... چشم به راه شما می مانم که با وجود گذر قرن ها ، چون جوانی چهل ساله رخ بنمایید ....

غرض از این مطلب زیبا اینکه امروز بنده به سفر روحانی کربلا عازمم و از تمامی شما دوستان و همراهان التماس دعا دارم

 





طبقه بندی: عمومی، 
به اشتراک گذاری:
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1389 توسط بهایی پژوه